پارت سی و سوم :

دریا چند ثانیه همان‌جا کنار میز ایستاد؛ بی‌آنکه بتواند نگاهش را از صفحه‌ی روشن گوشی جدا کند. کلمات پیام مسیح، مثل میخ‌هایی سرد و زنگ‌زده، در ذهنش فرو می‌رفتند. لب‌هایش از هم باز مانده بود؛ اما هوا به ریه‌هایش نمی‌رسید. دستش هنوز لبه‌ی میز را گرفته بود و بند انگشتانش از فشار، سفید شده بود. برای یک لحظه تصویر آریو در ذهنش جان گرفت؛ مچ‌های کبودش، نگاه خشمگینش، آن لبخند نصفه‌ای که هم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حدیث

    0

    سلام پارت جدید رو زودتر بزارین اینقد طول میکشه ما یادمون میره چه رماتی میخوندیم

    ۴ هفته پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    سلام روزهای پارت گذاری سه شنبه و چهارشنبه هست

    ۴ هفته پیش
  • دلوین

    0

    اووف چه شود. بیچاره دریا زیادی براش سنگینه خواسته های مسیح

    ۱ ماه پیش
  • راز

    0

    داره جالب میشه فک کنم مسیح آدم بدی نباشه فقط میخواد یه هم دست پیدا کنه برا کمک به خودش چون تو فکرش ی چیزایی بود اول رمان

    ۱ ماه پیش
  • رها

    0

    منفعت مهمه براش دیده ینفر بی اجازه اومده شرکت و چیزی متوجه شده، میخواد از طریق این دختر زودتر دست پیدا کنه یجورایی دریا براش مهره باشه.

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️